تبلیغات
*مداد رنگی*

*مداد رنگی*

مارک سَمپاد/مِدیکال

صفحه اصلی | عناوین مطالب | تماس با من | قالب وبلاگ



قصه ی امروز

گاهی رکورد بزن
تو فیلم دیدن...
رکورد بزن تو درس نخوندن...
فکر امتحانا و درسای انبار شده رو فشار بده ته مغزت
گاهی واسه خودت یه شاخه گل معطر ولنتاین بخر...رز قرمز کاغذی و دورش روزنامه ی کرمی...با شاخه ی چوبی بلند و یه پاپیون قرمز اکلیلی روش
هی بوش کن...یادت میندازه
 اولین کسی که باید دوست داشته باشه
بهت اهمیت بده...
خودتی.
یه وقتایی باید بی هدف تو مرکز خریدا قدم بزنی
بی هدف به قیافه های توی خیابون زل بزنی و واسشون قصه بسازی
اینجاست که زیادی تو این فازای چرت و پرت فرو رفتی و از طبقه ی بالای پاساژ مشغول دید زدن پسر مردمی که یهو میفهمی یه پله جلوت بوده و تو به جای پاشنه پا..یه قدم با ساق پا برداشتی و خلاصه
تو میمونی و اتاق خالی خوابگاه و پای دردناک و فکرای ته مغز و یه گل کاغذی^__^






طبقه بندی:
دل نوشته ها،
برچسب ها:مچ پای برگشته، دوستای بی وفا، تنهایی ولی تو خوابگاه شلوغه،
[ سه شنبه 20 بهمن 1394 ] [ 10:38 ب.ظ ] [ فائزه * ] [ نظرات() ]

تنهایی

دلتنگ روزایی که دوستای مجازی داشتم



طبقه بندی:
دل نوشته ها،
[ یکشنبه 11 بهمن 1394 ] [ 10:30 ب.ظ ] [ فائزه * ] [ نظرات() ]

فرجه

         
                 که باشی...میتونی کیک درست کنی،نقاشی کنی،مهمونی بری...
مث بقیه آدما شبا کنار خانواده سریال چرت ببینی و میوه بخوری
طرحای خوشگل با لاک بزنی
در ادامه ی این اعتیادت به لاک رو قاب گوشیت با لاک نقاشی کنی
روانی بشی و واسه خودت آهنگ بذاری برقصی
از صبح تا شب فیلم ببینی
چهارساعت تو اینستا بچرخی
فرجه که باشی میتونی به همه ی حسرتای عادیت فکر کنی




طبقه بندی:
دل نوشته ها،
[ یکشنبه 13 دی 1394 ] [ 10:35 ب.ظ ] [ فائزه * ] [ نظرات() ]

داروین هم کم آورده اینجا


دروغه که میگن تو شهرای کوچیک دلای بزرگ پیدا میشه...دروغه...هم دلا کوچیکه...هم سطح فکرا....

ولی

این موجودات در مسیر تکامل یه عضو جدیدی کنار گردنشون رشد کرده به اسم فضولی!اگه این عضو سوختشو دریافت نکنه اونقدر بزرگ میشه که طرف غم باد میگیره و به محض اینکه کوچکترین تغییر مثبتی ایجاد بشه تو شرایط این عضو باد کرده مث جوش چرکی سر باز میکنه و زهر میده بیرون.گفته شده حسودی از محرکای بزرگ شدن این عضوه.






طبقه بندی:
دل نوشته ها،
[ پنجشنبه 21 آبان 1394 ] [ 07:36 ب.ظ ] [ فائزه * ] [ نظرات() ]

وقتی حافظ حرفشو عوض نمیکنه:|

[ دوشنبه 16 شهریور 1394 ] [ 11:35 ق.ظ ] [ فائزه * ] [ نظرات() ]

گوریل

روزا میرن و میان...و بعد از هر خوشی یه غم بزرگ میاد میشینه رو سینه ت و میگه "انگوری انگوری"
و من فقط به این فکر میکنم که چقدر طول میکشه تا بتونم خودمو قانع کنم که یه هدف انتخاب کنم....که یه نفرو پیدا کنم ...و فقط واسش حرف بزنم...از "انگوری " این برهه از زندگیم

+این گوریل لامصب یه جوریه که نمیذاره از الان به هفت سال دیگه فک نکنم bitch


            




طبقه بندی:
دل نوشته ها،
برچسب ها:گوریل انگوری، what is my gooril،
[ پنجشنبه 29 مرداد 1394 ] [ 12:28 ب.ظ ] [ فائزه * ] [ نظرات() ]

از دست خودم کلافه ام...

از دست خودم عصبانیم...که اینقدر عصبانیم
این ثانیه های یه بار مصرف لعنتی مسابقه گذاشتن و من همچنان کوکورانه اصرار دارم همه چی ایده آل باشه...که به همه حرفا اهمیت بدم
بعضی وقتا بدجور ابله میشم


[ یکشنبه 25 مرداد 1394 ] [ 12:28 ق.ظ ] [ فائزه * ] [ نظرات() ]

حکایت این روزای من

بعضی وقتا هست که همه ی راه های در رو ی احتمالیو در نظر میگیری...
ولی میبینی هیچکدوم چشمک نمیزنن بهت
حکایت الانِ منه...
بعضی وقتا هم هس که اینقد تنهایی...که دلت میخواد یه مدت "تنها" باشی بعد برگردی..
تا شاید هرچند کاذب...ولی تغییر کنه حِست...
یا یه وقتایی آرزو میکنی آدمای دورُ بَرِت رُبات بودن...دکمه ی لجاجتشونو آف میکردی...
تا شاید یه درصد گاردشونو باز کنن...و شاید یه درصد یه چیزایی رو یاد بگیرن...
طرز فکرشون کاشکی میشد عوض شه...یا اصن کاشکی میشد باهاش کنار اومد
یه وقتایی دوس داری فقط با آدمایی که خنده ت میندازن باشی....
اونایی که وقتی باهاشونی به هیچی دیگه فک نمیکنی...برمیگردی به خاطره ها...
 
+بعضی وقتا هم هس که میفهمی چقد ترسو بودی که وبلاگتو سوت و کور گذاشتی یه مدت







طبقه بندی:
دل نوشته ها،
[ جمعه 2 مرداد 1394 ] [ 12:53 ق.ظ ] [ فائزه * ] [ نظرات() ]

f* the whole universe

I don't like walking and shopping a lone

but there's no1 around

the truth is...yeah....there are many people in this world...

I've got stuck in the middle of these limits 





طبقه بندی:
دل نوشته ها،
[ پنجشنبه 18 تیر 1394 ] [ 09:15 ب.ظ ] [ فائزه * ] [ نظرات() ]

رد پا

دنیا کوچکتر از آن است

که گم شده ای را در آن یافته باشی

هیچ کس اینجا گم نمی شود

آدم ها به همان خونسردی که آمده اند

چمدانشان را می بندند

و ناپدید می شوند

یکی درمه

یکی در غبار

یکی در باران

یکی در باد

و بی رحم ترینشان در برف

آنچه به جا می ماند

رد پائی است

و خاطره ای که هر از گاه پس میزند

مثل نسیم سحر

پرده های اتاقت را


عباس صفاری



به دلم نشست این شعر....




طبقه بندی:
دل نوشته ها، دانستنی،
برچسب ها:عباس صفاری، شعر عباس صفاری، رد پا از عباس صفاری،
[ چهارشنبه 27 اسفند 1393 ] [ 03:03 ب.ظ ] [ فائزه * ] [ نظرات() ]

In a Rell with Paris kuchulu

من از رو نمیرم!
هرچندم که این وبلاگ تخته بشه..من پست نذارم..کسی سر نزنه...مهم نیس
اینجا پابرجا میمونه واسه یه روزایی که بخوام بنویسم
بگذریم...این روزا تمام دلخوشیم اینه که آخر هفته بشه و برگردم خونه...شهرم...گرمای خونه مون...
پیاده روی تو خیابونای خیس و شلوغ شهرمو دوس دارم زیاد...هوای خنکی که به صورتم میخوره...مردمی که عصرا میان بیرون قدم میزنن...شاید حتی بدون هدف...
این روزا فقط خوابگاه بوده و دانشگاه..
دانشگاه خوبه...درسا زیاده...و سخت.
خوابگاه ولی عالی نیس...دیرجوشم خب...تنهایی رو ترجیح میدم...یا بهتر بگم،آدمای قدیمی رو ترجیح میدم واسه کنارشون زندگی کردن...آدمای جدید و گذری باید گذری باشن..
دوس ندارم کاری به کار کسی داشته باشم...خاصه برنامه م...برنامه بقیه رو که میبینم استرس میگیرم...
شب اول خوابگاه جهنم واقعی رو فهمیدم...اینکه چقد نازپرورده ام...
بگذریم...وقتی کنار دوستا و خانواده م نباشم ...دلم یه زندگی رباتی میخواد...فقط همین

+اون برنامه ی خاصم تو حلقم ینی.آخه شب امتحان خوندنم شد برنامه؟!خخخ




طبقه بندی:
دل نوشته ها،
[ چهارشنبه 22 بهمن 1393 ] [ 12:13 ب.ظ ] [ فائزه * ] [ نظرات() ]

.: تعداد کل صفحات 16 :. [ 1 ] [ 2 ] [ 3 ] [ 4 ] [ 5 ] [ 6 ] [ 7 ] [ ... ]