تبلیغات
*مداد رنگی* - کسیو که دار زدن...

*مداد رنگی*

مارک سَمپاد/مِدیکال

صفحه اصلی | عناوین مطالب | تماس با من | قالب وبلاگ



کسیو که دار زدن...

ظهر یكی از روزهای رمضان بود...
حسین حلاج همیشه برای جذامی ها غذا میبرد و اون روز هم...
داشت از خرابه ای كه بیماران جذامی توش زندگی میكردند می گذشت...
جذامی ها داشتند ناهار می خوردند...
ناهار كه چه؟ ته مونده ی غذاهای دیگران و چیزهایی كه تو آشغالها پیدا كرده بودند و چند تكه نان...

یكی از اون ها بلند شد و به حلاج گفت: بفرما ناهار!
حسین حلاج گفت: مزاحم نیستم؟
گفتند: نه بفرمائید.
حسین حلاج نشست پای سفره...
یكی از جذامی ها رو بهش گفت:
تو چه جوریه كه از ما نمی ترسی!
دوستان تو حتی چندششون می شه از كنار ما رد شن... ولی تو الان...

حلاج گفت: خوب اون ها الان روزه هستند برای همین این جا نمیان تا یه وقت هوس غذا نكنن.
آن ها گفتند: پس تو كه عارف و خداپرستی چرا روزه نیستی؟
گفت: نشد امروز روزه بگیرم دیگه...
حلاج دست به غذاها برد و چند لقمه خورد...
درست از همون غذاهایی كه جذامیها بهشون دست زده بودند...
چند لقمه خورد و بلند شد و تشكر كرد و رفت...
موقع افطار حلاج لقمه ای به دهانش گذاشت و گفت:
خدایا روزه من را قبول كن...

یكی از دوستانش گفت: ولی ما تو را دیدیم كه داشتی با جذامیها ناهار می خوردی
حسین حلاج در جوابش گفت: روزه من برای خداست...
اون میدونه كه من اون چند لقمه غذا را از روی گرسنگی و هوس نخوردم...
با خوردن چند لقمه غذا روزه ام باطل می شد یا دل بنده اش را می شكستم؟؟؟






طبقه بندی:
دانستنی،
برچسب ها:حسین حلاج،
[ یکشنبه 24 آذر 1392 ] [ 07:06 ب.ظ ] [ فائزه * ] [ نظرات() ]