تبلیغات
*مداد رنگی* - مطالب دانستنی

*مداد رنگی*

مارک سَمپاد/مِدیکال

صفحه اصلی | عناوین مطالب | تماس با من | قالب وبلاگ



وقتی حافظ حرفشو عوض نمیکنه:|

[ دوشنبه 16 شهریور 1394 ] [ 11:35 ق.ظ ] [ فائزه * ] [ نظرات() ]

رد پا

دنیا کوچکتر از آن است

که گم شده ای را در آن یافته باشی

هیچ کس اینجا گم نمی شود

آدم ها به همان خونسردی که آمده اند

چمدانشان را می بندند

و ناپدید می شوند

یکی درمه

یکی در غبار

یکی در باران

یکی در باد

و بی رحم ترینشان در برف

آنچه به جا می ماند

رد پائی است

و خاطره ای که هر از گاه پس میزند

مثل نسیم سحر

پرده های اتاقت را


عباس صفاری



به دلم نشست این شعر....




طبقه بندی:
دل نوشته ها، دانستنی،
برچسب ها:عباس صفاری، شعر عباس صفاری، رد پا از عباس صفاری،
[ چهارشنبه 27 اسفند 1393 ] [ 02:03 ب.ظ ] [ فائزه * ] [ نظرات() ]

a dream is a wish your heart makes

امروز یکی از آهنگای کارتون سیندرلا رو دانلود کردم...یهو بردم به اون زمانا...حس خیلی خوبی بود...اون زمانا که هر کارتونو نزدیک صد بار میدیدم و نقاشی شخصیتاشو میکشیدم...
متن شعر



طبقه بندی:
دل نوشته ها، دانستنی،
برچسب ها:متن شعر سیندرلا، a dream is a wish your heart maks، a dream is a wish your heart maks lyrics،
[ چهارشنبه 2 مهر 1393 ] [ 12:27 ب.ظ ] [ فائزه * ] [ نظرات() ]

ندارم

انتظار داشتن از بعضیا
.

.

.

.

.

.

مثل شرط بستن روی خر در مسابقه اسب دوانیِ!!!!!





طبقه بندی:
دانستنی، دل نوشته ها،
[ سه شنبه 28 مرداد 1393 ] [ 08:52 ب.ظ ] [ فائزه * ] [ نظرات() ]

عدالت در آموزش پزشکی!

خیلی جالبه واقعا
فروردین اعلام میکنن ما مهمترین نیازمون تو کشور پزشکیه...
ولی با این حال میخوایم پذیرش دخترا رو کاهش بدیم
مرداد اعلام میکنن که ظرفیت رشته پزشکی امسال نصف شده
ولی اگه ترمی پنچ شیش تومن بدی میتونی بری سر کلاس بین الملل و با یه رتبه ی نجومی ،حتی اگه درسای دبیرستانتم بلد نباشی، مدرک پزشکی بگیری و فردا بیوفتی به جون ملت..
مهم نیس که پزشکی با جون آدما سر و کار داره و حداقل تو این یه رشته نباید گند و کثافتکاریای پولی باشه...
مهم نیس حق من و امثال من ضایع بشه...نه اصلا مهم نیس!
مهم اون سالی 17 تومنه که هر دانشجوی بین المللی میده....
 

متن خبر ها رو پایین بخونید...

متن خبر ها



طبقه بندی:
دانستنی،
برچسب ها:ظرفیت پزشکی 93، کاهش ظرفیت پزشکی 93، افزایش پذیرش پسران در پزشکی 93، بی عدالتی در آموزش پزشکی،
[ پنجشنبه 16 مرداد 1393 ] [ 10:38 ق.ظ ] [ فائزه * ] [ نظرات() ]

از پروین اعتصامی...روز درختکاری امسالم گذشت..

آن قصه شنیدید که در باغ، یکی روز

از جور تبر، زار بنالید سپیدار

کز من نه دگر بیخ و بنی ماند و نه شاخی

از تیشهٔ هیزم شکن و ارهٔ نجار

این با که توان گفت که در عین بلندی

دست قدرم کرد بناگاه نگونسار



ادامه مطلب



طبقه بندی:
دانستنی، دل نوشته ها،
[ یکشنبه 18 اسفند 1392 ] [ 12:25 ب.ظ ] [ فائزه * ] [ نظرات() ]

بلم..از فریدون توللی

بلم آرام چون قویی سبكبال

به نرمی بر سر كارون همی رفت

به نخلستان ساحل قرصِ خورشیــــد

ز دامان افق بیرون همی رفت

 

شفق بازی كنان در جنبش آب

شكوهِ دیگر و راز دگر داشت

به دشتی پر شقایق باد سرمست

تو پنداری كه پاورچین گذر داشت

 

جوان پارو زنان بر سینه ی موج

بلم می راند و جانش در بلم بود

صدا سر داده غمگین در رهِ باد

گرفتار دل و بیمار غم بود

 

« دو زُلفونِت بُوِد تار رُبابم

چه می خواهی از این حال خرابُم »

« تو كه با مو سرِ یاری نداری

چرا هر نیمه شو آیی به خوابُم »


ادامه مطلب



طبقه بندی:
دل نوشته ها، دانستنی،
برچسب ها:شعر بلم، فریدون توللی، بلم از فریدون توللی،
[ دوشنبه 21 بهمن 1392 ] [ 11:29 ق.ظ ] [ فائزه * ] [ نظرات() ]

کسیو که دار زدن...

ظهر یكی از روزهای رمضان بود...
حسین حلاج همیشه برای جذامی ها غذا میبرد و اون روز هم...
داشت از خرابه ای كه بیماران جذامی توش زندگی میكردند می گذشت...
جذامی ها داشتند ناهار می خوردند...
ناهار كه چه؟ ته مونده ی غذاهای دیگران و چیزهایی كه تو آشغالها پیدا كرده بودند و چند تكه نان...

یكی از اون ها بلند شد و به حلاج گفت: بفرما ناهار!
حسین حلاج گفت: مزاحم نیستم؟
گفتند: نه بفرمائید.
حسین حلاج نشست پای سفره...
یكی از جذامی ها رو بهش گفت:
تو چه جوریه كه از ما نمی ترسی!
دوستان تو حتی چندششون می شه از كنار ما رد شن... ولی تو الان...

حلاج گفت: خوب اون ها الان روزه هستند برای همین این جا نمیان تا یه وقت هوس غذا نكنن.
آن ها گفتند: پس تو كه عارف و خداپرستی چرا روزه نیستی؟
گفت: نشد امروز روزه بگیرم دیگه...
حلاج دست به غذاها برد و چند لقمه خورد...
درست از همون غذاهایی كه جذامیها بهشون دست زده بودند...
چند لقمه خورد و بلند شد و تشكر كرد و رفت...
موقع افطار حلاج لقمه ای به دهانش گذاشت و گفت:
خدایا روزه من را قبول كن...

یكی از دوستانش گفت: ولی ما تو را دیدیم كه داشتی با جذامیها ناهار می خوردی
حسین حلاج در جوابش گفت: روزه من برای خداست...
اون میدونه كه من اون چند لقمه غذا را از روی گرسنگی و هوس نخوردم...
با خوردن چند لقمه غذا روزه ام باطل می شد یا دل بنده اش را می شكستم؟؟؟






طبقه بندی:
دانستنی،
برچسب ها:حسین حلاج،
[ یکشنبه 24 آذر 1392 ] [ 07:06 ب.ظ ] [ فائزه * ] [ نظرات() ]

خخخخخ

امروز تو خیابون زنه پاش سُر خورد
گـــــــــــــــــووووپـــــــــس
خورد زمین!
.
.

.
.
.
.
.
.
.
هیچی دیگه ملت رفتن زیر بغل شوهرشو گرفتن که از خنده غَش کرده بود..!  
............................................................................................................
دقیقا یاد وقتی افتادم که تو رستوران پگاه داشت خفه میشد و عکس العمل من این بود : 




طبقه بندی:
دل نوشته ها، دانستنی،
[ جمعه 19 مهر 1392 ] [ 12:19 ب.ظ ] [ فائزه * ] [ نظرات() ]

یه جمله ی تاریخی!!

روس ها تقاضای واگذاری قسمتی از دریای خزرُ از دولت ایران کرده بودن..میرزا آغاسی در جواب میگه:ما برای مشتی آب شور،کام شیرین دوست را تلخ نمیکنیم...

همین الان به این قسمت از کتاب ملکه ی قجر رسیدم




طبقه بندی:
دل نوشته ها، دانستنی،
[ پنجشنبه 4 مهر 1392 ] [ 10:35 ب.ظ ] [ فائزه * ] [ نظرات() ]

به آفرید

آرش گفت: زمین کوچک است. تیر و کمانی می خواهم تا جهان را بزرگ کنم…

به آفرید گفت: بیا عاشق شویم. جهان بزرگ خواهد شد، بی تیر و بی کمان.

به آفرید کمانی به قامت رنگین کمان داشت و تیری به بلندای ستاره.

کمانش دلش بود و تیرش عشق...


به آفرید گفت: از این کمان تیری بینداز، این تیر ملکوت را به زمین می دوزد.

آرش اما کمانش غیرتش بود و جز خود تیری نداشت.

آرش می گفت: جهان به عیاران محتاج تر است تا به عاشقان.

وقتی که عاشقی تنها تیری برای خودت می اندازی و

جهان خودت را می گستری.


اما وقتی عیاری، خودت تیری؛ پرتاب می شوی؛ تا جهان برای دیگران وسعت یابد.

به آفرید گفت: کاش عاشقان همان عیاران بودند و عیاران همان عاشقان...

آن گاه کمان دل و تیر عشقش را به آرش داد و

چنین شد که کمان آرش رنگین شد و قامتش به بلندای ستاره و

تیری انداخت تیری که هزاران سال است می رود...

هیچ کس اما نمی داند که اگر به‌آفرید نبود، تیر آرش این همه دور نمی رفت
............................................
فک کنم از عرفان نظر آهاری بود : )






طبقه بندی:
دانستنی،
[ جمعه 4 مرداد 1392 ] [ 12:46 ب.ظ ] [ فائزه * ] [ نظرات() ]

.: تعداد کل صفحات 6 :. [ 1 ] [ 2 ] [ 3 ] [ 4 ] [ 5 ] [ 6 ]